تزویر
در وادی پر از ترس و اضطراب.. تا زیر دهان فرو رفته در منجلابی از
زندگی بدون هیچ پایابی.. سراسیمه دست می کوبم .. زمینی ،شاخه ای، دستی .. آی
مرغابی ها.. آی ادمها .. من اکنون خسته و رنجور .. در تلاطمی از حسرت، با شکیبای اب،
همنفس مانده ام.. زلالیش دارد خفه ام می کند.. طعمش پر از تپش نور.. و من ظلماتی
هستم که فرو می بلعد.. و حس ماهی های لجن خواری که بوسه بر دست و پایم می زنند..
سرم را به زیر اب فرو کردم دنیای گنگ و پر از خفقان .. و مرگی دست در دست ارزوهایم..
آی مردمان بیشه های دور .. آی مردمان فریب.. زمینی، شاخه ای ،دستی .. خدا را هم
دمی ، دردی.. کلاه پشمی پرکرک خیال خود را با دو دست نیاز سخت می چسبید که نکند از
سرتان ،باد هوسناک صبح سرد، خوابتان را برباید..خیال پر از حماقتهای روزتان را با
کدام چشم ابلق بین نظاره نشسته اید .. رها کنید دارو ندار چشمهای فریبتان را ..
سینه هایتان کف هجوم عشق های هرزگیتان را به لب اورده است .. تزویر تنیده است
دلهای تانبون دوتا شده تان را .. عروس کدامین حجله تان خون به لب سیری ناپذیر عصمت
افکارتان می اورد که این چنین سر به زیر
لحاف حجاب شب برده اید تاریکی را به چه قسم داده اید که نگذارد سفیدی و عریانی تن
روشن حقیقت، وجود سراپا تقصیرتان را نماین شود .. یادتان نرود عهدی را که با نسیم
بسته اید .. اری .. اری .. نباید بگذارید تخمک بارورشده ی دلهای عبوستان را باد با
خود ببرد زمین ابستنی دوباره را در سر می پروراند .. اشکال جادوی فریب دوره کرده اند
کله های خالی شب زنده داران را.. سر از اب بیرون می اورم و به حقیقت خیره می شوم و
دستانی که هزار بچه ی تزویر به سویم کشیده اند.. و خوب میدانم که تنهاست دستانی که
از دل برای سجده بر حقیقت خود به خاک افتاده است..
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۲/۱۰ ساعت 16:16 توسط هاوار
|
پروردگارا